روزی شیری در دره ای خوابیده بود و یک لاشهگوسفندهم جلویش بود که نصف آن را خورده بود و نصف دیگرش مانده بود.
روباهی از دور داشت می آمد که از لاشه بخورد!

 


  شیر خودش را به خواب زد و پیش خودش گفتحالاکه من خوردم و سیر شدم بگذار او هم بیاید و بخورد!

   روباه برای اینکه مطمئن بشود او خواب است یک روده برداشت و به دست و پایشیربست!

   آن وقتشروعکرد به خوردن…

    خوب که سیر شد رفت!

   شیر خواست حرکت کند اما آفتاب گرم روده ها را خشک و محکم کرده بود و هرچه کردنتوانست حرکت کند!

 

   گفت رفتمثوابکنم کباب شدم و همانطور خوابید تا موشی از سوراخ در آمد و شروع کرد به پاره کردن روده و بند !

   بند روده را پاره کرد ورفتداخل سوراخش…

   در این وقت شیر حرکت کرد که برود،یک شیر دیگر او را دید و گفت کجا میروی ؟

 

  گفت می روم از این سرزمین دور شوم!

   رفیق اوپرسید چرا؟

 شیر گفت جائی که روباه بیاید دست مرا ببندد و موشی دست مرا باز کند دیگر این سرزمین ماندن ندارد!!!


سخن روز :پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی... مهاتما گاندی

 


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 00:43 | نویسنده : vailek | ارسال نظر(1)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران